رها...
جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳٩۳ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | سپیده | نظرات ()

 

 

در سینه ات نهنگی می تپد

 

 

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!!

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند
و قلب ها را در سینه ...

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد
تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود
و وقتی دریا مختصر می شود
و وقتی قلب خلاصه می شود
و آدم، قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد
و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد
و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی
و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی
و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.
کاش ...

بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار
نامنتها و بی نهایت پیشکش
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی
این آب مانده است و بو گرفته است

و تو می دانی آب هم که بماند می گندد
آب هم که بماند لجن می بندد
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد
و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

 

 

                                                               "عرفان نظرآهاری"

 

 

 

  

 

 

 

جمعه ۱٢ آبان ،۱۳٩۱ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | سپیده | نظرات ()

 

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

*
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

*
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

*
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

*
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

*
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

                                                           "عرفان نظر آهاری

جمعه ۱٢ آبان ،۱۳٩۱ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | سپیده | نظرات ()

 

           

               

        

دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩۱ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | سپیده | نظرات ()

      

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی
تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی

شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید
سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی

دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید
الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی

فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها
تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی

ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن
تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی

نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی
یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی

تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی
تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی
 
دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته
تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی
 
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری
به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی

ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری
دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی

 

  

دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩۱ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | سپیده | نظرات ()

 

خوش خیال کاغذی

دستمال کاغذی به اشک گفت:


قطره قطره‌ات طلاست


یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟


عاشقم


با من ازدواج می‌کنی؟


اشک گفت

:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!


تو چقدر ساده‌ای


خوش خیال کاغذی!


توی ازدواج ما


تو مچاله می‌شوی


چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی


پس برو و بی‌خیال باش


عاشقی کجاست!


تو فقط


دستمال باش!


دستمال کاغذی، دلش شکست


گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست


گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد


در تن سفید و نازکش دوید


خونِ درد


آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد


مثل تکه‌ای زباله شد


او ولی شبیه دیگران نشد


چرک و زشت مثل این و آن نشد


رفت اگرچه توی سطل آشغال


پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی


فرق داشت


چون که در میان قلب خود


دانه‌های اشک کاشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳٩۱ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | سپیده | نظرات ()

 

 

زندگی آرام است مثل آرامش یک خواب بلند

زندگی شیرین است مثل شیرینی یک روز قشنگ

زندگی رویایی ست مثل رویای یک کودک ناز

زندگی زیبایست مثل زیبایی یک غنچه ی باز

زندگی تک تک این ساعتهاست

زندگی چرخش عقربه هاست

در زندگی راز دل است

شنبه ٦ خرداد ،۱۳٩۱ | ٩:۱٩ ‎ب.ظ | سپیده | نظرات ()

یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | سپیده | نظرات ()

About
.............................................

سلام
Menu
.............................................
Authors
.............................................
LinkDump
.............................................
Categories
.............................................
 
Design
.............................................
Other
.............................................
p align='center'>